فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند
همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود!
انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داداو به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند!
آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است
در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
از ماضی ها و مضارع ها ................. خسته ام
بنشین ...................
دلم برای یک حال ساده تنگ است.
دوری پایان محبت نیست...
انگار لطیف ترین غـم دنیاست...
پیشاپیش سال نـو مبارک 
حافظه خوب حافظه ای است، که بداند چگونه امور بی اهمیت را فراموش کند.
این قدر که ما تو این چند وقت از تغییر قیمت کالاها تعجب کردیم ...
فکر نکنم اصحاب کهف بعد از اون همه سال که از خواب بیدار شدن و رفتن تو بازار از قیمت کالا ها تعجب کرده باشند... 
انقدر تو شعرا گفتن و میگن :
" ای ساربان ! آهسته ران..." آهسته ران..."
انگار که شترهای اون زمان 180 تا می رفتن.....!

100 تومن کم آوردم تو بقالی، از جیبم یه آدامس در آوردم دادم بهش،
چپ چپ نیگا کرد 
گفتم اونطوری نیگا نکن، امروز روزه انتقامه!
